شمارهٔ ۸۹۸
نماید چون جرس در راه شوق شوخ بیباکمطپیدنهای دل از رخنه های سینهٔ چاکم
به اهل درد حاجت نیست زاد ره پس از مردنکه از پهلوی نقد داغ، گنجی در ته خاکم
رگ ابری شود خونبار بر روی هوا پیدابه هر سو رو نهد مد نگه از چشم نمناکم
ز فیض کیف افیون، موشکافم در سخن جویاخدیو ملک معنایم چو باشد تخت تریاکم