شمارهٔ ۸۹۱
سوخت تا از پرتو آن آتشین خو پیکرمصیقل آیینهٔ خورشید شد خاکسترم
در خیالم بسکه شب هر دم به رنگی آمدیمی توان صد رنگ گل رفتن ز روی بسترم
از پی هم می رود دور از وصال او سرشکهمچو فوج آهوی رم کرده از چشم ترم
چون شوم محوت نیاید از من، می شودپردهٔ حیرت چو آیینه نقاب جوهرم