گنج

شمارهٔ ۸۸۹

زحال من چسان آگاه گردد شوخ خودکاممکه قاصد را بلب ماند نی شد ناله پیغامم
چنان سیل سرشکم کرده طوفان در شب هجرانکه موج اشک شد انگشت حیرت بر لب بامم
بحسرت بگذرانم بسکه دور از شکرین لعلینگین دان چشم پرخونی شود از پهلوی نامم
بجسم نازکش ترسم که سنگینی کند جویاقبا از نکهت گل گر کند در بر گل اندامم