گنج

شمارهٔ ۸۷۶

افروختهٔ عشقم و پروانهٔ خویشممجنون تو لیلی وش و دیوانهٔ خویشم
از روز سیه اهل هنر شکوه نداردیاقوت صفت شمع طربخانهٔ خویشم
از آتش سودای تو چون کرم شب افروزهر شام چراغ خود و پروانهٔ خویشم
بگذشت چو گل موج طربناکی ام از سرطوفانی ترخندهٔ مستانهٔ خویشم
حال دلم از من ز چه پرسی که چو جویاعمریست که یار تو و بیگانهٔ خویشم