شمارهٔ ۸۵۷
کبوتر را ره آگاهی از احوال خود بستمکه حسرت نامه ام را بر شکست بال خود بستم
سخن از عرش گوید مرغ دل تا آستانش رابه سرو قامت آه بلند اقبال خود بستم
به رنگ صبح کی افسرده از تهمت پیریکمر از نور فیض جام مالامال خود بستم
زخجلت خویشتن را از دل خود هم نهان دارمدر این آیینه ره بر صورت احوال خود بستم
ز بس رخساره ام در گرد کلفت شد نهان جویابه روی آینه دیواری از تمثال خود بستم