شمارهٔ ۸۵۱
فارغ از اندیشهٔ خار کف پا بوده امتا به پشت پاره ای این دشت می پیموده ام
بسکه بی آرامم از هجرت به هر مژگان زدناز کتاب دیده فال دیدنت بگشوده ام
بر نتابد خودنمایی وضع ما آزادگانخویش را زآن چون شمیم گل به کس ننموده ام
دور باش ای مدعی از من سراپا حدتم!بر دم خنجر ز جوش پردلی آسوده ام
پیر گشتم در جوانیها ز درد عاشقیچون قبای پارهٔ گل در نوی فرسوده ام
با ولای شاه جویا در غم محشر مباشپردهٔ چشم ملک شد دامن آلوده ام