گنج

شمارهٔ ۸۵

رخی زآتش می رشک ایمن ست تراچراغ بزم ز روی تو روشن است ترا
به پیچ و تاب اگر تن دهی چو جوهر تیغهمیشه پشت به دیوار آهن است ترا
به زور پستی فطرت فتاده ای به زمینفراز عرش وگرنه نشیمن است ترا
تهی ز خویش شدی گرچو کسوت فانوسفروغ شمع غباری به دامن است ترا
ز ما و من بگذر تا زمن شوی جویاز من نه ای تو اگر کار با من است ترا