شمارهٔ ۸۴۹
فصل بهار اسیر گل و سرو و سوسنمدر دام خود کشیده چو طاؤس گلشنم
داغ جنون گلی است که چون بر سرش زدممانند شمع ریشه دوانید در تنم
بیخود فتاده ام چو در آیینه شخص عکساما همیشه پشت به دیوار آهنم
گاه نظارهٔ تو ز مژگان بهم زدنهر دم بر آتش جگر تشنه دامنم
کی تندباد حادثه بی جا کند مرااز فیض صبر نام خدا، کوه آهنم
هر ناله ام شکافت جگر گاه شیر راجویا ز جوش عشق می مرد افکنم