شمارهٔ ۸۴۶
درآمد تا در آغوش تمنا آن برو دوشملبالب همچو ماه نو شد از خورشید، آغوشم
شب هجران چنان بگداخت فکر آن بر و دوشمکه از خود همچو ماه نو تهی گردیده آغوشم
زبان نالهٔ حیرت نصیبان را نمی فهمیوگرنه صد قیامت شور دارد وضع خاموشم
فزونست از جوانی غفلتم در موسم پیریبناگوش سفیدم گشت آخر پنبهٔ گوشم
شدم خلوت نشین بیخودی از فیض بیتابیز خود صحرا به صحرا دل تپیدن برد بر دوشم
چنان افروخت عشقش آتشی در سینه ام جویاکه دور انداخت سرپوش فلک را بارها جوشم