گنج

شمارهٔ ۸۲۸

قافیه: ستم۶ بیت
عقل افلاطون منش را ریشخندی می زنمبر در دیوانگی دانسته چندی می زنم
می روم از خویشتن امشب به یاد زلف اوهمتی یاران! که دستی در کمندی میزنم
امشب ایمابی به سوی خویش ازو وا می کشمتیغ را بر روی ترک تیغ بندی می زنم
تا به کی زنجیر خودداری به پای دل نهمعاقبت بر کوچهٔ زلف بلندی می زنم
می خورم خون جگر بی قهقه مینا مدامبادهٔ لعلی بیاد نوشخندی می زنم
بعد ازین جویا سخن گویم به انداز رفیعهمچو قمری دست بر جای بلندی می زنم