شمارهٔ ۸۲۶
چو وصف ابروی آن ماه عالمگیر میگفتمسخن پیچیدهتر از جوهر شمشیر میگفتم
چه رنگی بود جوش خلوت ناز و نیاز امشبتو میگردی عتاب از ناز و من تقصیر میگفتم
تو خندان همچو گل من غنچهسان دلتنگ غم بودمتو از بیداد و من از نالهٔ شبگیر میگفتم
فلک خاک ترا خشت سر خم ساخت ای واعظتو از تدبیر میگفتی، من از تقدیر میگفتم
مزاج نازک او بر نمیتابید غوغا راسخن در محفلش گر از لب تصویر میگفتم
چو شمع از سوز دل میسوختم شب تا سحر جویاگهی از اشک و گه از آه بیتأثیر میگفتم