شمارهٔ ۸۲۵
با شیخ خانقاه می ناب می زنمساغر بطاق ابروی محراب می زنم
در دیده ام خیال تو هر دم بصورتیستهر لحظه نقش تازه ای بر آب می زنم
رسوائیم ز یاد بناگوش او فزودمی در حجاب چادر مهتاب می زنم
دستم به کار سینه نیامد اگر ز ضعفمشت از تپیدن دل مهتاب می زنم
زاهد تو و صلاح و عبور از پل صراطمن رند می پرستم و بر آب می زنم
جویا ز گریه ای که عطا شد بدیده امصد طعنه بر روانی سیلاب می زنم