شمارهٔ ۸۲
مزاج شعله بود وضوح شوخ و شنگ ترازهم چه فرق شتاب بود و درنگ ترا
مباد چون عرق شرم قطره قطره چکدچنین که جوش ترقیست آب و رنگ ترا
دلم زقهر و عتاب تو برد لذت لطفکه رنگ و بوی گل آشتی ست جنگ ترا
بجز مشاهدهٔ طوطی خط سبزانز روی آینهٔ دل که برد زنگ ترا
بود به عالم دیوانگی مرصع پوشکسی که جا به بدن داده است سنگ ترا
زشور نالهٔ بلبل به موج می آییخدا زیاد کند ای گل آب و رنگ ترا
مزن به سنگ، میفکن به سوی اغیارشکه می خرد دل جویا به جان خدنگ ترا