گنج

شمارهٔ ۸۱۷

آن سبک مغزی که بر تن پروری بنهاد دلاز خریت شد اسیر منجلاب آب و گل
می خورم هر لحظه زخم تازه ای زان چشم شوخبسکه از هر جنبش مژگان زند ناخن به دل
اختلاط زاهد افسرده با اهل نشاطسخت ناچسبان بود چون خنده بر روی خجل
ننگ از افعال زشتت می کند دیو رجیموای اگر جویا ز کار خود نباشی منفعل