شمارهٔ ۸۱۶
دارد دلم مهر علی از بس که پنهان در بغلهر ذرهٔ خاکم بود خورشید تابان در بغل
باشد دبستان ترا کیفیت صحن چمنچون غنچه طفلی هر طرف جزو گلستان در بغل
سیلاب اشکم را بود در موج خیز هجر اوهر قطره طوفان در گره هر موج عمان در بغل
دایم ز بیم خوی او در راه جستوجوی اوهمچون جرس دارم دلی لرزان و نالان در بغل
یار آید و از خویشتن بهر نثار مقدمشدل در هوای او رود همچون شرر جان در بغل
جویا من و شاهنشهی کز غایت عز و شرفبا یاد او دارم ز دل پیوسته قرآن در بغل