شمارهٔ ۸۱۳
می گشاید چشم بستن قفل درهای وصالپلک ها بر هم بود چسباندهٔ مشق خیال
گرد کلفت بسکه بر رخسارم از جوش غم استروی بر دیوار در آیینه ام دارد مثال
صدمه های دل طپیدن سخت زور آورده استبر فلک رفت استخوان پهلوی ما چون هلال
شاهراه وصل جانان پیش پا افتاده استپای مالیدن ستم باشد ستم، چشمی بمال!
غم مخور جویا که زود از خاک برگیرد تراآنکه سازد پنجهٔ زربخش او گل را نهال