گنج

شمارهٔ ۸۱۰

از فیض عشق دید بسی فتح باب دلدریای رحمت است چو گردید آب دل
پیکان دل شکار کمان ابروی مرازنجیر ساز آمده از پیچ و تاب دل
چشمم ز جوش اشک شود بحر موج خیزدر سینه دور ازو چو کند اضطراب دل
هر لاله اش شمیم کباب جگر دهدجایی که خون فشان گذرد چون سحاب دل
از فیض اشک هر مژه ام چو نرگ گلیستتا خورده از طرات حسن تو آب دل
در چار موجه کشتی تن از عناصر استدارد عبث ملاحظه از انقلاب دل
پاشند در خمار شراب نگاه اوجویا ز بخت شور نمک بر کباب دل
کسی است در طلبت حکمران کشور دلکه از گداز نفس ریخت می به ساغر دل
در آب گوهر مقصود می شوی غواصاگر به بازوی همت شدی شناور دل
سراغ خلوت دلدار یافتم در خویشزدم ز داغ تمنا چو حلقه بر در دل
رسد به ساحل مقصود زورق سعیشتنی که یافت ز طوفان عشق لنگر دل
به غیر آتش عشقی به سینه ام جویابسان ماهی بی آب شد سمندر دل