گنج

شمارهٔ ۸۰۲

در تنم از خون نمی گذاشت فریادلخت دل می آرد از چشمم برون، داد از سرشک
نیست در ویرانهٔ دل آب و آبادانییدیده تا گردید در یاد تو آباد از سرشک
از وفور گریه گردیدم به بی صبری علمآبروی دیده و دل رفت بر باد از سرشک
شورم امشب در زمین و آسمان افتاده استداد از آه فلک پیما و بیداد از سرشک
دیدهٔ جویا ز فیض یاد رخساری به خاکریخت رنگ جلوهٔ حسن پریزاد از سرشک