شمارهٔ ۷۹۶
رفتم اما بی تو بس بی طاقتم داد از فراقآه از غم، وای از هجران و فریاد از فراق
ای مغنی نالهٔ نی مغز جانم را گداختمی دهد مضمون این مصرع مرا یاد از فراق
تندباد آه از جا کند کوه صبر راطاقت شبهای هجران رفت بر باد از فراق
آنچه من می بینم از هجران او در کوه و دشتکافرم، دیدند اگر مجنون و فرهاد از فراق
هیچکس در خاک و خون غلتیدهٔ هجران مبادبرنخیزد تا قیامت آنکه افتاد از فراق
بر جگر افشرده دندان می خورد خوناب غمدر سفر آنرا که چون جویا ود زاد از فراق