شمارهٔ ۷۸۱
یار مست است امشب و من کامرانم از لبشمیمکم چندان که خون خود ستانم از لبش
بخت بیدار از شکر خوابش مساعد شد مرامیستانم داد خود تا می توانم از لبش
ناز قاصد برنتابد عالم یک رنگیممنکه همچون نامه با او همزبانم از لبش
غنچه اش را می توانم گفتن الحق قوت روحبی تکلف همچو تن بالیده جانم از لبش
بسکه خوناب نیاز و ناز میجو شد بهمگل کند مانند نی شور فغانم از لبش