شمارهٔ ۷۷۸
در بزم می چو آمده ای بی حجاب باششوخ و حریف حرف مصاحب شراب باش
خواهی که جا دهنده معراج عزتتبا خلق گرم روی تر از آفتاب باش
هرگز مگوی جز صفت همنشین خویشدر خلق، طاق چون نقط انتخاب باش!
ایدل غم زمانه نمی گویمت مخورپیوسته زیر سیلی موج شراب باش
خون نیازت از سر مژگان به ناز ریزای دل! هم اشک مرغ چمن، هم گلاب باش!
خواهی بود ز عرش برین رتبه ات بلندجویا غبار رهگذر بوتراب باش
زنده ام کن ساقی از یک جرعهٔ می زود باشانتظارم می کشد بی درد تا کی، زود باش
گر خریداری متاع درد را وقت است وقتنقد فرصت می رود از دست هی هی زود باش
برفها خاست از روی زمین ساقی می آررخت خود را بست یعنی موسم دی زود باش
تا ترا نشکسته پیری راه مقصد پیش گیردر جوانی این ره آسانتر شود طی زود باش
صبح شد مطرب، زمان سحرکاریها رسیدشعله را پیراهنی در برکن از نی زود باش
ساقی از یک جرعه صفرای خمارم نشکندوقت جویا خوش کن از جام پیاپی زود باش