گنج

شمارهٔ ۷۵۵

می مکد خون دلم را غنچه عنابی اشمی زند بر آتشم دامن قبای آبی اش
عندلیب نوگلی گشتم که از طفلی هنوزبوی شیر آید ز رنگ چهرهٔ مهتابی اش
جز به همپروازی عنقا به مقصد کی رسدیک نفس گر می شوی در خویش گم می یابی اش
رهبر معراج عشقم شد تپیدنهای دلآتش شوق مرا دامن زند بیتابی اش
نیست جویا را زشوخیهای حسنش آگهیدل به عیاری رباید کاکل قلابی اش