گنج

شمارهٔ ۷۳۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ازنفس۱۲ بیت
چشم آینه پرآب است از مثال من هنوزسنگ راهم گریه می آید به حال من هنوز
بی تو از حد بگذرد در ضعف حال من هنوزموی چشم آیینه را باشد مثال من هنوز
وادی رفتن ز خود طی کرده ام یکشب چو شمعگرچه جز یک پر نروییده ز بال من هنوز
گرچه طبعم عندلیب بیضهٔ دلتنگی استلامکان سیر است از وحشت خیال من هنوز
پیش از این عمری به لعلش التماسی داشتمبال بیتابی زند از لب سوال من هنوز
برنتابد سرو آن ازک بدن دلبستگیسر نزد یک غنچه هم از نونهال من هنوز
چشم می پوشی و سوی ما نمی بینی هنوزظاهرا با خاک راهت بر سر کینی هنوز
محو در غفلت به کیش ما جمادی بیش نیستچون شرر در خاره مست خواب سنگینی هنوز
شعلهٔ طور و می شیراز و یاقوت فرنگفیض رنگ از عارضت بردند و رنگینی هنوز
در رم و آرامی ای دل دایم از یاس و امیدموج بحر اضطراب و کوه تمکینی هنوز
در هوای دیدنت هر دم به راهی می دویمسوی ما یک ره به استغنا نمی بینی هنوز
خاک گردیدی و سر تا پا غبار خاطریدر فراق یار جویا بسکه غمگینی هنوز