شمارهٔ ۷۳۰
نیست جز افغان مرا در بزم آن مکار کارهمچو آن بلبل که نالان است در گلزار زار
آه کامشب مانع نظاره شد در بزم وصلپردهٔ چشم از غبار خاطرم دیواروار
شور دارد شوخی و بیتابی و ناز و نیازخاصه عشق ساده لوح ار باشد و عیار یار
بی گل رویی نگه در دیده سنگینی کندبی می صافست هر دل ابر گوهر بار بار
ساغر صهبا به رنگ گل بخندد قاه قاهشیشهٔ می هر قدر گرید به محفل زار زار
شرح پیچ و تاب زلفش گر نویسد خامه اممی نماید دور ازو در دیده ام طومار مار
بی تکلف ته قدم در محفلم جویا که هستمی مهیا و مغنی حاضر و تیار یار