شمارهٔ ۷۲۴
باشد ارباب رعونت را ز بی مغزی غرورشد تهی گشتن رگ کردن به تسبیح بلور
عاشق از پهلوی بخت تیره رسواتر شودآتش کم، بیش آید در نظر شبها ز دور
دامن فرزانگی آسان نمی آید به دستروشن است از ریختن های دلم شمع شعور
می کند صحبت اثر در سینه صافان بیشتررنگ صهبا برکند پیمانه چون باشد بلور
صرفه در دیوانگی از عقل کامل دیده اممی کنم مشق جنون در سایهٔ شمع شعور
تاک را بنگر که سر تا با رگ گردن بودنیست جویا پادشاهان را گریزی از غرور