شمارهٔ ۷۲۲
اگر از سوز عشقت سوخت دل دیوانهای کمتروگر بر باد شد خاکسترش پروانهای کمتر
به پیش مستی چشمش که یارب باد روزافزونبود سامان صد میخانه از پیمانهای کمتر
نثار دوست کن گر نیم جانی در بدن داریز همت دور باشد بودن از پروانهای کمتر
ز جوش درد بیاو خون دل در دیدهاش گرددتو ای بیدرد تا کی باشی از پیمانهای کمتر
به چشم آنکه باشد خاطرش معمور دلتنگیبود وسعت سرای عالم از ویرانهای کمتر
ز بس لبریز درد عشق خوبان گشتهام جویابه گوشم قصهٔ مجنون بود افسانهای کمتر