شمارهٔ ۷۱۹
بی جلوهٔ روی تو نظر بسته نکوترراه نگاه دیدهٔ تر بسته نکوتر
ناداری ما به بود از بخل توانگردست تهی از کیسهٔ سربسته نکوتر
افتد به جهان شور ز شیرینی حرفتای پسته دهن نطق تو بر بسته نکوتر
بی دیدن دیدار تو چون دیدهٔ ساغرراه نظر از خون جگر بسته نکوتر
جویا مکن از جور فلک شکوه که خان گفت:«نگشودن این حقهٔ سربسته نکوتر»