شمارهٔ ۷۱۴
نونهالم را ز بس بگذاشت بر شوخی مدارعکس در آیینه چون در چشمه باشد بیقرار
از بر خود افکند در سینه کندنها برونهست از نامی من عاصی نگین را بسکه عار
سخت رنگین می نماید جلوهٔ موج هوایا زمستی بال افشان گشته طاؤس بهار
هر که بر درگاه دولت مانع سایل گماشتچو بداری بهر خود آماده کرد از چوب دار
در برم دل داغ خوبیهای بیش از حد اوستدر نمی آید میانش از نزاکت در کنار
سوی خلق اندازد آخر از نظرها مرد راآبرو ریزد ز چین جبهه اش چون آبشار
از خمار باده جویا بسکه امشب خشک ماندهر لب من کار دندان می کند مقراض وار