گنج

شمارهٔ ۷۱۲

غفل نبرده بهره ای از روزگار عمروقتی که فوت شد نبود در شمار عمر
با هیچ کس وفا نکند شاهد حیاتپیداست از دورنگی لیل و نهار عمر
هرگز ندیده است کس از سایه اش نشاناز بسکه تند می گذرد شهسوار عمر
بیرون زحد عقل بود عالم شبابدیوانگی است لازم جوش بهار عمر
کی می توان به زاری و زورت نگاه داشتدر دست هیچ کس نبود اختیار عمر
با حاجیان کعبهٔ توفیق شو رفیقاز دست تا نرفته مهار قطار عمر
یک دم ز زندگیم نشد صرف کار حقجویا چو من مباد کسی شرمسار عمر