گنج

شمارهٔ ۷۰۳

آه ما کی در شب هجرت فلک پیما نشدهر حباب اشک ما همچشم با دریا نشد
مصر معموری بود از اشک و آه ما خرابدر کدامین شهر جا کردیم کان صحرا نشد
کی به بزم دلبری خون نیاز عاشقاندر هجوم ناز او پامال استغنا نشد
هر که آمد زین جهان گلهای عشرت چید و رفتغنچهٔ امید ما بود آنکه هرگز وا نشد
تا قیامت ماند در زنگ کدورت هر کرامصقل آیینهٔ دل موجهٔ صهبا نشد
داد از چرخ دنی پرور که در گلزار دهربی دورنگی میرزای عهد ما رعنا نشد
هر که دامن بر میان در مسلک تسلیم زدسد راه همتش دنیا و مافیها نشد
چرخ دون پیوسته جویا خون مردم می خوردزین شراب لعل هرگز خالی این مینا نشد