گنج

شمارهٔ ۶۹۸

قافیه: ابشیر۹ بیت
کدامین شب به خواب آن روی خندانم نمی‌آیدکه دریاهای خون از چشم گریانم نمی‌آید
مگر زد برق آهم کاروان اشک خونین راکه عمری شد به طوف طرف دامانم نمی‌آید
کمان‌ابرویی دیدم که مانند پر ناوکز حیرانی به هم صف‌های مژگانم نمی‌آید
شکفتم گل گل از داغ تنمایش و زین داغمکه او هرگز به گلگشت گلستانم نمی‌آید
به پیش محرم و بیگانه غلتیدم به خون دلکسی را رحم بر حال پریشانم نمی‌آید
دمی نبود که دل از رخنه‌های سینه از هجرتبه استقبال هر چاک گریبانم نمی‌آید
ندیدم همچو ترک چشم او قبقاج اندازیبرون کس با بت برگشته مژگانم نمی‌آید
کدامین صبحدم کاندر هوای غنچهٔ لعلشچو گل چاک گریبان تا به دامانم نمی‌آید
چرا جویا نغلتد بر دل اهل سخن نظممکه بر لب غیر گوهرهای غلتانم نمی‌آید