شمارهٔ ۶۸۹
گر از بحرین چشمم ابر نیسان مایه ور می شدصدف تفسنده مجمر می شد و اخگر گهر می شد
خوش آن روزی که از فیض می ام در بزم یکرنگیدل از خود بی خبر یعنی ز جانان باخبر می شد
همای عشق گشتی سایه افکن گر به بحر و کانسراسر گوهر اشک و لعل خوناب جگر می شد