گنج

شمارهٔ ۶۷۶

قافیه: نمیکند۵ بیت
چو انگشتان نایی دایما در رقص می آیدسرانگشت طبیب از جستن نبضم نیاساید
برای ما و خود در فکر خودسازی نمی افتدمگر خودرای من بهر خدا خود را بیاراید
به اغوای طمع هر کس شود آبستن مردمحذر از صحبتش اولاست کز وی فتنه ها زاید
نیارد مصقل ماه نوش از تیرگی بیرونچنین گر از دلم آن تیغ ابرو زنگ برباید
نشاید غیر یاد وصل او دیگر تمناییلبش جویا به کام دل مکیدن باید و شاید