شمارهٔ ۶۷۰
آن دم که باده کلفتم از سینه می بردخورشید رشک بر دل بی کینه می برد
در هر بنا که عرض صفا می دهد رختهر خشت فیض یک حلب آیینه می برد
دل را ز نرگسش سیهت یک نگه بس استپیمانه ای غبار غم از سینه می برد
موج شراب مصقل آیینهٔ دل استکز سینه زنگ کلفت دیرینه می برد
آیینه از مثال پری طلعتان نبردضعیفی که سینه از دل بی کینه می برد
ترسم برد سرشک ز دل نقد صبر راطفل است و شوخ و راه به گنجینه می برد
جویا کسی که عور شد از کسوت کمالخود را به زیر خرقهٔ پشمینه می برد