شمارهٔ ۶۵۴
عشاق همچو دل به بر شیر خفته انداین قوم زیر سایهٔ شمشیر خفته اند
از برق تیغبازی تقدیر بی خبرخامان به ناز بالش تدبیر خفته اند
جمعی که غافلند ز حق با وجود علمبا دیده های باز چو زنجیر خفته اند
آنها که گشته اند همه محو سرخ و زرددر جامه خواب رنگ چو تصویر خفته اند
جمعی که دل نهاده بر آن طاق ابرونداز سر گذشته بر دم شمشیر خفته اند
اشعار عاشقانهٔ جویا ز جوش دردمانند ناله در بر تأثیر خفته اند