شمارهٔ ۶۵۳
فصل نوبهاران است ابر در خروش آمدنغمه سنج شد بلبل، خون گل به جوش آمد
صبح روز باران است مفت می گساران استباده بی محابا زن ار پرده پوش آمد
هیچکس نمی ماند بی نصیب از قسمتصاف روزی گل شد لاله دردنوش آمد
بهر وصف رخسارش پیش حسن گفتارشجمله تن زبان غنچه گل تمام گوش آمد
در دلش ز بس شوخی صد زبان نهان داردگر ز شرم در ظاهر غنچه سان خموش آمد
موسم بهاران است دور دور مستان استمحتسب غزلخوان است شیخ باده نوش آمد
نقد جان به کف جویا می روم سوی گلشنمژده نوجوانان را باغ گل فروش آمد