گنج

شمارهٔ ۶۵۱

زموج چین توانی ساده کردن گر جبین خودکشی چون آفتاب آفاق را زیر نگین خود
توانی در کمند وحدت آری خویش را آسانپس زانوی عزلت گر نشینی در کمین خود
کند آن کس که از شب زنده داری چشم دل روشنید بیضا برون آرد چو شمع از آستین خود
به چشم خواب اگر ریزی نمک از صبح بیداریتوانی ساخت چون انجم فلک ها را زمین خود
مکافات عمل پشت لبش را سبز خواهد کردبه آن زهری که از دشمنام دارد در نگین خود
زآشوب پریشان خاطری ها جمع کن خود راکه چون خرمن شوی سازی جهانی خوشه چین خود
به شوق عشق بازی خویشتن را زنده می دارمکسی چون من نباشد در جهان جویا رهین خود