شمارهٔ ۶۴۹
دل به قدر عقل هر کس را اسیر غم شودچون سبک مغزی فزون شد سرگرانی کم شود
آدمیت فوق خوبیها بود، خوارش مگیرآنکه بتواند ملک گردید، کاش آدم شود
گر غباری ز آستان عشق بنشیند به کوهسونش الماس جزء اعظم مرهم شود
صبحدم چون بی نقاب آمد به گلشن بوی گلاز گداز شرم بر رخسار او شبنم شود
بسکه در هجر تو، جویا تن به سختی داده استدر رگش مانند مژگان تو نشتر خم شود