گنج

شمارهٔ ۶۳۴

قافیه: اننمیشود۵ بیت
چو او در بزم ارباب هوس می‌رفت و می‌آمدمرا جان در بدن همچون نفس می‌رفت و می‌آمد
ز شوق دیدن لعلش سحرگه غنچهٔ گل راتذرو رنگ بیرون از قفس می‌رفت و می‌آمد
اگرچه پای سعیم بود در دامان صبر، امادلم در سینه مانند جرس می‌رفت و می‌آمد
روان بی‌قرار از جسم غم فرسوده‌ام بر لببه شوق پای‌بوست هر نفس می‌رفت و می‌آمد
ز دل‌سختیش جویا همچنان کز کوه برگرددفغانم جانب فریادرس می‌رفت و می‌آمد