گنج

شمارهٔ ۵۹۴

دلم را گریه بر مژگان آتش بار می آردسرشکم راز پنهان را بروی کار می آرد
دل غمدیده را آخر هجوم گریه کند از جاچو سیلابی که سنگ از دامن کهسار می آرد
ز بس لبریز او شد تنگنای خاطرم جویانفس از سینه ام بر لب پیام یار می آرد