شمارهٔ ۵۷۹
ز چشمم جز سرشک لعلگون بیرون نمیآیدبلی هرگز در از دریای خون بیرون نمیآید
نمکها بر جراحت زد تن درد آشنایم رادلم از خجلت شور جنون بیرون نمیآید
دلم را هرقدر خواهی به سنگ امتحان بشکنصدا زین ساغر لبریز خون بیرون نمیآید
نباشد شکوهای صاحب هنر را بر زبان جویاکه هرگز از رگ یاقوت خون بیرون نمیآید