شمارهٔ ۵۷
گل با سر بازار بسنجد چو چمن رابازر به ترازو ننهد خاک وطن را
بر سرو، نسیم سحری برگ گل افشاندبنگر به گلستان دم طاووس چمن را
ای هم نفسان سیر چمن فرع دماغ استدور از گل آن رو چه کنم سرو و سمن را
کو دل که کس اندیشهٔ گلگشت نمایدکو دیده که یک ره بتوان دید چمن را
عریان نشوی همچو گهر در همهٔ عمراز گرد یتیمی کنی ارجامهٔ تن را
جویا بر هر کس نتوان نکته سرا بودبر خاک میفکن در نایاب سخن را