گنج

شمارهٔ ۵۶۴

مفت رندی است که کام از لب ساغر گیردشمع سان ز آتش می مغز سرش درگیرد
رهنما راهزن سالک تجرید بوددشمن است آنکه سر دست شناور گیرد
در تمنای سر زلف بهم خوردهٔ اودست بیتابی دل دامن محشر گیرد
می زخم آمده چون مهر زکهسار برونید بیضا بود آن دست که ساغر گیرد
نامهٔ شوق چو سوی تو به پرواز آیدهر نفس تازه کلاغی به کبوتر گیرد
همچو طفلی که به خواهش بمکد پستان رازخم ما کام هوس زان سر خنجر گیرد
مگر از جرأت مستی شب وصلش جویاگل شب بو به کف از زلف معنبر گیرد