گنج

شمارهٔ ۵۶۱

شب که دل اندیشهٔ آن نشتر مژگان کندهمچو طنبورم به تن هر رگ جدا افغان کند
شوخ بیباکی مرا از بس به دل افکنده شورقطرهٔ اشکم به دریا گر فتد طوفان کند
جوهر تیغت زقرب آن میان بر خویشتنآنقدر ناله که شمشیر ترا سوهان کند
عشق را مشکل بود در سینه مخفی داشتنشعله را تا کی کسی در نیستان پنهان کند
چون خیال عارضش را دیده بسپارد به دلیوسفی را بی گنه محنت کش زندان کند