گنج

شمارهٔ ۵۶۰

هر که از شمشیر نازت نیم بسمل ماند ماندهر گره کز چین ابروی تو در دل ماند ماند
نیست جولانگاه هر کس شاهراه بیخودیرفت از خود هر که دانست آنکه غافل ماند ماند
دیدهٔ آیینه از حیرت نمی آید بهمهر که محو روی آن شیرین شمایل ماند ماند
کشتی ما در محیط باده دریایی شده استمحتسب کز جهل بیرون گرد ساحل ماند ماند
یاد مژگان تو کی بیرون رود از خاطرمچاره نتوان کرد هر خاری که در دل ماند ماند
کی ز دام انگبین جویا رها گردد مگسغیر اگر در کوی جانان پی در گل ماند ماند