شمارهٔ ۵۴۳
شبی که مستی باد تو در سرم باشددل گداخته صهبای ساغرم باشد
به هر طرف که گشایم نظر گلستان استخیال روی تو تا در برابرم باشد
منم به معرکهٔ خودکشی چنان تیغیکه پیچ و تاب غم عشق جوهرم باشد
خبر نکرده سر خود گرفتن از بزممادای تازهٔ آن شوخ خود سرم باشد
کجاست آتش عشقی که دست بی گل داغز کار مانده تر از بال بی پرم باشد
قیامت است مرا اختلاط با دونانطنین هر مگسی شور محشرم باشد
شوم شبی که هماغوش یاد او جویاچو بوی غنچه ز گلبرگ بسترم باشد