گنج

شمارهٔ ۵۴۱

اگر شه ور گدا کز مرگ دایم بر حذر باشدبلند و پست دنیا رمزی از زیر و زبر باشد
مرا در شیشهٔ دل بادهٔ راز است می لرزمکه اینجا آمد و رفت نفس موج خطر باشد
مزن لاف محبت گر نداری همت شیرانبه راه عشق دل بازی ز پهلوی جگر باشد
به راه نیستی زادی نباید صدق کیشان رازبان حق سرا این قوم را برگ سفر باشد
اگر نادم نباشی ترک اظهار ندامت کنز گریه دامن اهل ریا پیوسته تر باشد
ز تیغ ابروی او بیش از شمشیر می ترسمکزین سر را ود آفت بوزو دل را خطر باشد
کمالی نیست پیش اهل دل کس را نرنجاندنبلی در کیش ما از کس ترنجیدن هنر باشد
خبر ار زخود ندارد او که در بزم قدح نوشیتعجب چیست گر از حال جویا بی خبر باشد