شمارهٔ ۵۳۸
گر صبا با نکهت زلفش سوی هامون شودنافهٔ آهو چو داغ لاله غرق خون شود
هر که مجنون می تواند بود در فصل بهاربوالعجب دیوانه ای باشد که افلاطون شود
نکهت گل شد پر پرواز بر روی هواهر که امروز آمد از خلوت برون مجنون شود
از فشارش در نهاد سنگ خون گردد شرارحال دان زان پنجهٔ مژگان ندانم چون شود
نه همین از رفتنش پیراهن گل شد قبادور از او هر غنچه ای جویا دل محزون شود