شمارهٔ ۵۳۴
زلف مشکین تو سرمایهٔ سودا باشدشور مجنون ز همین سلسله برپا باشد
کی چو مجنون شود از دشت نوردی رسواهر کرا پردهٔ دل دامن صحرا باشد
عشق با نغمه همانا که ز یک سلسله استهر قدر پرده نشین آمده رسوا باشد
عالم وصل شد سیر گهت همچو حبابچشم بر هم چو زنی جوش تماشا باشد
بسکه ویرانهٔ مجنون تو وحشت خیز استجغد در ساحت این غمکده عنقا باشد
عالم و هر چه در او، باد به غیر ارزانی!یارب آن در گرانمایه ز جویا باشد