شمارهٔ ۵۲۷
دلم هر گاه احرام طواف یار می بنددفلک چون غنچه اش محمل بنوک خار می بندد
زپیچ و تاب آن زلف گرهگیرم بود روشنکه چشم جادوی او بندها بر مار می بندد
مرا افسرده دارد سردمهریهای او چندانکه بر مژگان سرشکم چون در شهوار می بندد
خیال عارض او می گشاید ده در جنتبه رویم باغبان گر یک در گلزار می بندد
خرامت چون به دام حیرت آرد اهل گلشن راز افغان غنچه سان مرغ چمن منقار می بندد
برفت از هوش جویا در نگاه اولین ورنههر آن کس واله آن بت شور زنار می بندد